رضا قلى خان ( هدايت )

310

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

نمايش ششم در جيم پارسى با راء چر بضم اول و سكون ثانى بمعنى آلت تناسل است حكيم سنائى در هزل كفته آنچه دى آن پسر سر كرك چرخور كرد * من نديدم كه در آفاق يكى لمتر كرد و سركرك در حرف سين خواهد آمد چرا بفتح اول بر وزن سرا بمعنى چريدن و بكسر اول بمعنى از براى چه و رشيدى بهر دو معنى بفتح دانسته حكيم سنائى كفته ابلهى ديد اشترى بچرا * كفت نقشت همه كجست چرا چراخوار و چراخور بمعنى چراكاه حيوانات حكيم ناصر خسرو كفته خورسند شدى بخورد كيتى * زيرا تو خرى جهان چراخور و آن را چرامين و چرام نيز كفته‌اند حكيم در حديقه كفته آن شنيدى كه در ولايت شام * برده بودند اشتران بچرام فخرى كفته چو حيوانيست مانده در بيابان * ز بخت بدمه آب و نه چرامين چراسك و چواسك بمعنى حيوانى كوچك‌تر از ملخ كه شبها در خانها صدا كند و آواز باريك طولانى دارد چراغ بر وزن فراغ فتيله باشد كه روشن كرده باشند معروفست سعدى كفته مكر ديده باشى كه در باغ و راغ * بتابد بشب كرمكى چون چراغ ديكر بمعنى چرا و چرا كردن حكيم اسدى كفته بپرسيد آن پهلوان سترك * بكفتند كاوى است آبى بزرك همى زو فتد كوهر شبچراغ * بدان روشنائى كند شب‌چراغ چراغ‌پايه چيزى كه چراغ بر آن نهند تكه بلندتر باشد معروف است و چراغ‌پا آن بود كه اسب و استر و امثال آنها دو دست برداشته بر سر دو پاى خود راست بايستند و شيهه كنند و كاه باشد كه با دو پاى راه روند و آغاز شرارت با جنس خود نمايند و اصل در آن اينست كه چراغ بمعنى چرا تير آمده چنان كه كوهر شبچراغ را بكاوى كه شب از دريا بيرون آيد و چرا كند و آن كوهر را بيند از و نسبت داده‌اند اكر چه افسانه است اما ما اصطلاح را بيان مىكنيم همچنانكه مشهور است وقتى كفته‌ام چون كاوىكش در شبچراغ وانكاه زيانش ز شب‌چره كوهر فكند از پى علف و افسر بفروشد بتوبره الحاصل چون ستور را بچرا رها كنند فربه و قوى شوند چنان كه مذكور شد دستها برارند كويند چراغ پاشد يعنى همچنانكه در علف‌زار و چمن در چريدن با ستوران جستن و بازى و جنك مىكرد اكنون در راه نيز چنين كرد امير خسرو دهلوى گفته براق همّت تو الاى او مكرم روى * چراغپايه كنان بر سپهر جست بتاز چراغچى بمعنى خادمى كه براى روشن كردن چراغ معين است معروف است ديكر نام شهركى است حاكم‌نشين از اجزاى بخارا كه هر سالى ده هزار تومان بحكمران بخارا دهد چراكر حيوانات چرنده است چراگه بكاف فارسى كياه و سبزه است و چراكه و چراكاه زمين و محلّ چريدن است و چريدن كاه بمعنى نكاه و تماشا استعمال مىشود و آن را چشم‌چرانى مىكويند كه آدمى بر صاحبان روى خوب بسيار نظاره مىكند على بن حسن باخزرى صاحب دمية القصر كفته نديمى مرا زيبد از بهر آن را * كه من رسم آن نيك دانم تو دانى درآيم برافروزم اطراف مجلس * به نيكو حديثى و شيرين‌زبانى نه چشم چراكه كند روى ساقى * نه كوشم بدزدد حديث نهانى چراغواره بغين موقوف قنديل كه ميانش چراغ روشن كنند سيف اسپرنكى كفته در شب قدر جاه تو روح امين نظارهء اين شش و سه قرابه را ديده چراغوارهء حكيم انورى نيز كفته اين آبكينه خانهء كردون كه روز و شب * از شعلهاى آتش الوان مزيّن است بادا چراغوارهء فرّاش جاه تو * تا هيچ در فتيلهء خورشيد روغن است چرامين بمعنى كاه و علف كه به حيوان دهند اصحّ است نه بمعنى چراكاه كه در فرهنك آورده و شعر فخرى را شاهد كرده من نيز اقتفا كرده‌ام صاحب بهار عجم بمعنى كاه و علف اصح دانسته و از شعر نيز همين برمىآيد حسود شاه را در باغ اميد * نماند است از ثمر غير از سبد چين چو حيوانيست مانده در بيابان * ز بخت بدنه آب و نه چرامين چرب بر وزن حرب معروف است چربش و چربو يعنى چربى مولوى كفته چربش آنجا دان كه جان فربه شود * كار نااميد آنجا به شود بسحق اطعمه كفته ببوى سركه و چربش بتلخى رفتم از دنيا * و ليكن شعر شيرينم بماند تا جهان باشد و بمعنى افزونى و رجحان و بر اين قياس چربين و چربيد و چربيدن مصدر آنست چرب‌اخور در كنايات نوشته خواهد شد چرب‌دست